new weblog

پوچ، کوچ کرده به اینجا:

www.pooch2.blogspot.com
 
  
نویسنده : B M ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦

 

اومدم که بگم چون امروز دارم ميرم شيراز و معلوم نيست که اونجا  چه موقع  بتونم انلاين بشم  پيشاپيش عيد همگی مبارک . اميدوارم سال خوبی داشته باشيم و به همه ارزوهای دست يافتنيمون هم برسيم.اونايی هم که دست نيافتنيه بمونه برای سال ۸۴ .تعطيلات هم خوش بگذره...راستی ۴شنبه سوری خوش گذشت؟؟؟ نميذارن من بنويسم دارن صدام می کنن... بای بای ما رفتيم   

  
نویسنده : B M ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٢

 

 کلی بی خوابی کشيدم  که ببينم  اين شهره خانم جايزه بگيره  که همون اول  کار زدن تو حالم و اسکار رو دادن به Renee Zellweger  و   به دلم موند يه ايرانی هم اسکار بگيره...ولی همه مراسم  يه طرف  اين Angelina Jolie و  لباسش هم يه طرف...يه چيزی تو مايه های ربات حجال(خدايان حجله ها) بود. جالبه گزارشگره ازش پرسيد اينجا با کی قرار داری بيچاره گفت تنهام..حيفه  يه همچين موجودی تنها بمونه ها .من شخصآ حاضرم فداکاری کنم و از تنهايی درش بيارم .تازه فهميدم کلی ادم احساساتی هستم چون من هيچوقت گريه ام نمی گيره  ولی Charlize Theron که اسکار  رو برد  همچين احساساتی شد که جو من رو هم گرفت مخصوصآ وقتی از مامانش تشکر کرد. در ضمن  يه توصيه به پسرای مثل خودم اين که اگه يه وقتی به همچين  جشنی دعوت شدين سعی کنين يه جوری بفهمين  برنده بازيگر نقش اول زن کيه و بنشينين  کنارش  چون بعدش که اسمش رو می خونن  نمی دونی چه ميکنه

ولی خيلی مسخره  بود که هر چی اسکار  بود دادن به The Lord Of The Rings 
فکر کنم  هر جا نامزد شده بود برد قسمت جالبش اينجا بود که وقتی اسکار بهترين فيلم خارجی رو به The Barbarian Invasions از کانادا دادن  يکی از عواملش  گفت  خدا رو شکر که  The Lord Of The Rings  نمی تونست اينجا کانديد شه.

الان که دارم مينويسم يه کاست قديمی مال فريدون فروغی گذاشتم  اين شعرش رو خيلی دوست دارم:

دلم از خيلی روزا با کسی نيست       تو دلم فرياد و فرياد رسی نيست

شدم اون هرزه گياهی که گلاش       پرپر دستای خار و خسی  نيست

ديگه دل با کسی نيست                  ديگه فرياد رسی نيست

اسمون ابری شده                         ديگه خار و خسی نيست

بارون از ابرا سبکتر می پره              هر کسی سر به سوی خودش داره

مثل لاک پشت تو خودم قايم شدم    ديگه هيچکس دلمو نمی بره...

و يه اقايی به نام پرنده  لونش رو بسته و نوشته خداحافظ...من که نفهميدم چرا حتمآ  حس و حالش رو نداره  ولی  بايد يه گفتمانی باهاش بکنم به خاطر اين عمل قبيحش.

 

  
نویسنده : B M ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢

 

سلام  من اومدم...(یادش به خیر)

 

.امتحانا که تموم شده البته یکی مونده اخر این هفته هست ولی خوب وقت زیاده.این مدت که نبودم اتفاقای زیادی افتاده.یکیشو نمی تونم نگم چون خیلی خوب بود و اون هم کاندید شدن شهره اغداشلو برای اسکار بود..حسابی کیف کردم من همیشه از تن صداش خوشم میومد یه گیرایی خاصی داره صداش...امیدوارم برنده شه.

 

از عالم سینما که بگذریم می رسیم به دنیای جذاب سیاست که چون ممنوعه هیچی از تحصن و انتخابات  که البته همون انتصاباته و مردمسالاری نمی گیم و بر میخوریم به فوتبال و یک چهارشنبه شب وحشتناک چون هم میلا ن باخت اون هم 4 به صفر به لاتزیو  هم منچستر در اولدترافورد به میدلزبورو باخت و از اینا بدتر برد یوونتوس  و ارسنال و چلسی بود.به هر حال شب نحسی بود برای تیمهای مورد علاقم.

 

راستی  یادتونه  یه درس کمکهای اولیه داشتم؟ هفته پیش امتحان عملیش بود و من تک پسر کلاس مونده بودم که حالا مصدوم از کجا پیدا کنم که عملیات امداد و نجات رو روش انجام بدم.گرچه ستاره دو عزيزم حاضر بود  فداکاری کنه و حتی قبلش هم تمرین کرده بود اما خوب  فکر که کردم دیدم  اینجوری حیف و میل میشه گفتم که تو امادگیت رو حفظ کن برای  درسای مهمتر .

 

.به هر حال روز امتحان از شانس ما یکی ازپسرای سال بالایی اونجا بود و قرار شد نقش مصدوم رو برای من بازی کنه و من که تا اون موقع حتی به جای کمکهای اولیه میگفتم کلاس تنفس مصنوعی اون هم از نوع دهان به دهان کلی دعا میکردم که یه وقت این بخش رو از من امتحان نگیره که حتی فکرش هم چندش اوره  چه برسه به چی؟؟به خودش.خلاصه  رفتیم و مصدوم نره غول خوابید رو میز و  خانوم استاد هم که خلاقیتش گل کرده بود گفت از بین 1 تا 15 یه شماره انتخاب کن  من هم گفتم 13 ولی قبول نکرد و گفت یکی دیگه این رو انتخاب کرده  من هم گفتم 9 باز رد شد و من که دیدم اینجوریه حماقت کردم و گفتم 1 و چشمتون روز بد نبینه همین که دیدم استاد لبخند میزنه فهمیدم که تنفس مصنوعیه...دیگه خودتون تا تهش برین که  بهم چی گذشته....البته فواصل مطمئنه رو حفظ کردم و عفت عمومی هم لکه دارنشد.(در باره بچه دار شدن عصمت خصوصی نظری ندارم).

 

و اماقابل توجه عشاق گرامی:..روز ولنتاین خوبی داشته باشید اینقدر هم خرس به هم کادو ندید  چیزای قشنگتر هم هست.

 

شاد باشين بای تا بعد.

 

  
نویسنده : B M ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢

 

اين هم وبلاگ نوشتن نشد به خدا...يه وقت حسش نيست   يه موقع هم وقتش...

اخر ترم شده  همه حول شدن همينجور  کلاس می ذارن ما مونديم کی درس بخونيم همش سر کلاسيم.

بنا به دلايل فوق تا  اواخر بهمن  پوچستان تعطيله  برين خوش باشين  .شايد هم دلم تنگ شد زود تر اومدم خدا رو چه ديدی  ما هم تو همين مملکت بزرگ شديم ديگه  چيش رو حساب و کتابه که وبلاگ نويسی من باشه؟

تا يادم نرفته هم بگم اون رفيقم  که  کشته مرده فاميلشون شده بود   اينقدر گير داد به دختره  دختره هم  گفته حالا  بايد فکر کنم  اين هم کلی از اين پيشرفتش خوشحاله ...هر چی بهش ميگم ازدواج فاميلی به درد نمی خوره گوش نميده  ولی من هم اگه از اين فاميلا داشتم  معطل نمی کردم .

شاد باشين بای تا بعد.

  
نویسنده : B M ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ دی ،۱۳۸٢

 

الان يکهفته از فاجعه گذشته و هنوز هم  عده ايی از زير اوار زنده بيرون ميان..ولی عجب هفته ايی بود ...همه جا  صحبت زلزله بود و اينکه چرا زلزله ۶ ريشتری بايد  همچين فاجعه ايی به بار بياره...ژاپن و  امريکا  زلزله ايی با شدت ۱۰ برابر اين مياد  ۲-۳ نفر زخمی ميشن ولی اينجا شهری ويران ميشه. می ترسم اين  تب  زلزله هم فروکش کنه و همه يادشون بره  و  دوباره زلزله جديد برامون تازگی داشته باشه ..انگار نه انگار که قبلآ هم همچين تجربه هايی داشتيم..يعنی  جون ادما  اينقدر بی ارزشه؟؟ 

مردم اين مدت خيلی کمک کردن..دولتهای خارجی هم واقعآ سنگ تموم گذاشتن و جالبه که بيشترين کمک رو دشمن شماره ۱ کرده..همون که  هر هفته جمعه ها براش مرگ رو ارزو می کنن و شيطان بزرگ می خوننش.کشورای دوست و برادر چيکار کردن؟؟؟ اونايی که بهتر از خود ملت ايران مزه نفت ايران رو چشيدن  ..خوب معلومه  مثل هميشه  ارسال پيام همدردی و اعلام امادگی لفظی برای کمک..

حجم کمکها خيلی خوب بوده ولی  دغدغه همه اينه که به دست  نيازمندا ميرسه يا نه..از زلزله رودبار ۱۳ -۱۴ سال  می گذره..چادر های امريکايی که  تو بازار تهران به فروش ميرسيد هنوز هم خاطره ها رو غلغلک ميده و ادم رو  به شک ميندازه که  ممکنه  اين ميلياردها پول کمکی به جای بم بره سويس و کانادا و دبی؟؟ 

به هر حال من فکر می کنم اين دليل نشه که کمک نکنيم و بايد نيت رو خالص کرد و کمک رو فرستاد...

راستی کسی ميدونه اين مجروحا که از بيمارستان مرخص ميشن بعدش کجا ميرن؟؟ اعضای خانواده ايی که هر کدوم در شهرهای مختلف بستری شدن  بعدآ چطور بايد همديگر رو پيدا کنن؟اصلآ تا شهر جديد ساخته بشه  اينا چيکار می کنن؟

و من هنوز هم نمی تونم درک کنم چطور ادمايی می تونن  دست يک جسد رو به خاطر طلاهاش قطع کنن و  يا  توی اجساد مواد مخدر رو جاسازی کن و  هزار تا کثافت کاری ديگه..اين کارا اگه تو کشورای ديگه که ادعای دين و ايمون ندارن انجام بشه  جای تعجب داره يا در کشور مدعی تمدن و فرهنگ و دين ما؟؟ حرف زياده ولی بهتره  ديگه   نگم   .

 

  
نویسنده : B M ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ دی ،۱۳۸٢

 

سلاممممممممم..خوبين؟؟؟؟؟؟؟؟                                                               شب يلدا خوش گذشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فال حافظ گرفتين؟ اين اقای حافظ شيرازی که مثلآ همشهری ماست و بايد پارتی بازی کنه هر چی فال گرفتيم بد اورد...من هم اصلآ ديگه تحويلش نمی گيرم

راستی يکی از همسايه های مجازی ...نه ببخشيد  دو تاشون با هم دارن  به هم مزدوج ميشن.خبر نداشتين؟؟؟فکر کنم همتون بدونين ديگه ..اره  درسته: ايشون و اوشون...مبارکشون باشه

بعد از مدتی ديروز سوار تاکسی شدم. از تجريش  به سمت ونک.من که نشستم يه  پسره هم نشست کنارم عقب و يه کم جلوتر يه خانومه حدود ۳۰..۳۵ ساله که يه چوب دستش بود  با همون چوب جلوی ماشين رو گرفت و گفت زعفرانيه و راننده هم ترمز گرفت و خانوم نشستن جلو و من مونده بودم اين چوب چيه دستش.يه نگاه کردم به پسره که کنارم بود ببينم اون ديده چوب رو يا نه ديدم اصلآ يارو تو يه باغ ديگه هست...چيزی نگذشت که رسيديم به زعفرانيه و خانومه گفت پياده ميشم چقدر ميشه؟ رانندهه هم گفت که ۵۰ تومن و زنه  گفت اها..اينه... ديروز يکی من رو همين مسير اورد و گفت کرايه ميشه ۲۰۰۰ تومن و من هم با همين چوب انقدر زدمش که سر و صورتش داغون شد و بقيه مردم هم ريختن زدنش.اينا رو گفت و پول رو داد و رفت پايين. و من و راننده  مونده بوديم که بابا تو ديگه کی هستی! و اون اقا پسر  کنار دستی ما هم کماکان در يه عالم ديگه سير میکردن ولی ما به اين نتيجه رسيديم که خانومه همچين عاقل نبود..قيافش هم يه جورايی غير عادی بود.

و اما يه رفيق ما از دختر فاميلشون خوشش اومده و بهش پيشنهادات داده و اين جواب پايين رو شنيده..از من پرسيد و من که اصولآ چون با ازدواج فاميلی مخالفم گفتم که خوب اميدی نيست ..بعد ديدم خيلی حالش گرفته شد دلداريش دادم و گفتم صبر کن و ... ولی حالا شما نظرتون رو بدين : 

«من تو رو به عنوان برادر قبول دارم ولی اصلآ نمی تونم فکر ديگه ايی دربارت بکنم..اگه زود تر ميگفتی و من اين ذهنيت رو پيدا نمی کردم  شايد فرق ميکرد ولی الان برام اينجوری جا افتادی!»

شاد باشين..بای تا بعد

  
نویسنده : B M ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ دی ،۱۳۸٢

 

بالاخره صدام رو هم دستگير کردن.من منتظر بودم بن لادن رو بگيرن ولی انگار قرار نيست  بگيرنش  چند وقتيه که از اون نوارهای صوتی و ويدئويی هم بيرون نداده..شايد هم مرده..ولی قيافه صدام خيلی ديدنی شده بود مثل اين ادمای ما قبل تاريخ...

خوب اين اتفاقا که ميوفته بايد برای بقيه درس عبرت بشه ولی نه گوش شنوايی هست نه چشم تيزبين...مردم عراق هم  دوباره ريختن تو خيابونا  و جشن گرفتن و ميگن مرگ بر ديکتاتور...ولی يکی بود ميگفت تا ملت سر سپرده ايی وجود نداشته باشه ديکتاتور به وجود نمياد...

راستی جای يکی از دوستان الان خيلی خاليه که برامون يکساعت از جزئيات عمليات دستگيری صدام صحبت کنه.جزئيات که ميگم  به معنای واقعی کلمه جزئياته ها مثلآ می تونه بگه امريکاييها با چند تا سرباز  حمله کردن و  سال تولد همه سربازا و اسم کوچيک و شماره سريال تفنگشونم براتون ميگه...

اخرين اظهار نظر  خانم  بکام رو در مورد شوشوشون شنيدين؟؟؟ ويکی جون فرمودن شوهرم با مدل موهای جديدش شبيه حضرت مسيح شده...جل الخالق...

  
نویسنده : B M ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٢

 

بعد از سه هفته امتحانای ميانترمم تموم شد..خيلی خسته کننده شده بود..البته من که زياد نخوندم و برای همين هم  امتحانام اصلآ خوب نشد  ولی خوب  به هر حال امتحانه ديگه.استاد خان هم  لطف کردن نذاشتن استراحت کنيم  تا امتحان تموم شد  گفت  بهتره تا همه هستين  درس هم بدم و بعد که با واکنش منفی ما روبرو شد گفت خوب الان درس بدم زودتر تموم شه بهتره تا بعدآ تو برف و بارون بياين سر کلاس..اينو که گفت همه يه نگاه به پنجره انداختن يه نگاه به حضرت استاد و يه نيشخند و ايشون هم اصلآ به روی مبارک نياوردن  .راستی از بارون گفتم عجب بارندگيه تمومی هم نداره..از رمانتيک بودنش و پاکيزگی هوا و ... که بگذريم ولی اين ترافيک  موقع بارندگی ديوانه کننده شده...من نمی دونم چرا اين ملت  تا يه ذره زمین خيس ميشه رانندگی يادشون ميره!...اينا هم که به جای اينکه مشکل ترافيک رو حل کنن  فقط فکر گرون کردن جريمه هستن.خلاصه که من دلم برای خورشيد خانم تنگ شده ...

امشب هم شب فوتبال بود..منچستر و ميلان بردن و يووه باخت و من حسابی کيف کردم ولی سر بازی رئال و بارسلون واقعآ نمی دونستم  کدوم تيم رو دوست دارم..از قديم طرفدار بارسلون بودم ولی خوب بازيکنايی که دوستشون دارم همه تو رئال بازی می کردن..در هر صورت اينبار رئال برد گرچه با اين همه سوپر استار  اگه نبره  تعجب داره.

خوب من ديگه برم بخوابم ۲۱ ساعتی ميشه که بيدارم..شاد باشين..بای

  
نویسنده : B M ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٢

 

«...اگرچه شما حبيبان معنوی هنوز از ازادی محروميد اما در استانه انيد که مقام و موقعيت خود را به عنوان عضو شريف جامعه ايران کسب نماييد...»

«...شب تيره تضييقات بسر ايد و عظمت و جلال بنيان قوی الارکانی را که با جانبازی و فداکاری بنا نموده ايد با سرور و مباهات مشاهده خواهيد کرد.»

هنوز يک هفته نشده که اولين نشانه ظاهر شد و اون ستون چهار گزينه ايی که هر چی  دنبال پنجميش ميگشتيم  پيداش نمی کرديم و خاليش می ذاشتيم حذف شد.ستونی که با زندگی خيليها بازی کرد.

 

  
نویسنده : B M ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٢

 

اين رويت هلال ماه هم خوب مردم رو می ذاره سر کار...ملت بايد بشينن منتظر که اقا ماه رو ببينه بعد بفهمن که فردا عيده يا نه...اخه توی اين قرن اين مسخره بازيا چيه؟؟؟اين همه پيشرفت علم نجوم رو بی خيال شدن چسبيدن به چشم غير مسلح  اقايون علما...اصلآ چه اعتمادی به اين چشما هست که درست ببينن؟مگه همين چشما نبود که عکس اقا رو توی ماه ميديد؟

جالبه ديشب اخبار می گفت اينکه دانشمندا دقيقآ تعيين ميکنن زمان تولد ماه جديد رو بر اساس حدسياته و شرع قبول نداره و تنها وقتی قبول ميشه که با چشم رويت بشه!!!مثل اين که بگيم روح وجود نداره  چون نمی بينيمش...

به هر حال من که خيلی خوشحال شدم که ديشب ماه رو نديدن  چون چهارشنبه يه ازمايشگاه  شيمی داشتيم که حالا تعطيل ميشه و حال خانم استاديار حسابی گرفته ميشه...

تعطيلات خوش بگذره...

  
نویسنده : B M ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٢

 

اولين امتحان ميانترم رو داديم و حالا عزای دومی رو گرفتيم چون استادش از اون پيرمردای ... روزگاره.يه چيزی تو مايه های يه استاد ديگمون که خيلی معروفه تو انداختن و اذيت کردن دانشجو.اتفاقا خودش هم همين جلسه اخر مثلا می خواست ما رو نصيحت کنه که درس بخونيم می گفتش که اره من هم مثل دکتر ... هستم و ابم با درس نخونا تو يه جوب نميره  و ... خدا به خير کنه  يه جزوه هم داره که تازه همين هفته دادن بهمون و من هنوز سراغش نرفتم ولی بقيه بچه ها که خوندنش ميگن خيلی وحشتناکه...يکيشون که جزوه رو گذاشته جلوش ديده ياد نمی گيره  بعدش شروع کرده گريه کردن..تو رو خدا داشته باشين هم کلاسيهای ما رو...من که فعلآ جشن  اتمام اولين امتحانمه و حوصله درس خوندن ندارم ولی اين دو روزه هر چی غذا می خوردم کوفتم شد بس که شکل انگل و کرم ديدم..خيلی درس کثيفيه ..تازه ازمايشگاهش مونده

من عجيب همه چی برام تکراری شده و از همه چيز خسته شدم.چند شب پيش يه تولد رفتيم طبق معمول سولفيز کنون بود مثلآ ولی این بار يه بچه باهوش سوتی داده بود و موضوع لو رفته بود...راستی ديده بودين برای تولد چهلم بگيرن؟؟؟از اين جماعت همه چی بر مياد.خلاصه اونجا هم با اينکه کلی دوستام بودن و اب و هوای خوبی هم داشت زياد خوش نگذشت  ولی الان که فکرش رو می کنم همچين بد هم نبود

راستی ما يه جشن فارغ التحصيلی انگليزی دعوت شديم..موسيقيش خوب بود ..اب و هوا هم که بد نبود غذاش رو هم که خودم بردم تعريف از خود ميشه  ولی اون قسمت موعظش رو کم می کردن ..هلوهاش  هم بيشتر بودن(هی بترکی با اين اشتهات ولی خداييش هلو ها هم تکراری شدن) خوب ميشد..جالبه اون شب من حس می کردم يه چيزی کمه نمی فهميدم بعدش فهميدم که تريبون نداشته..خوب چه کنيم ديگه بد عادت شديم...

از اينا که بگذريم می رسيم به کانوقسيون..اخه يکی نيست بگه به تو چه نخود هر اش؟؟بچه پر رو؟؟ برو به کار خودت برس چی کار داری به کار بقيه؟؟؟اينقدر بدم مياد از اين ادمای فضول و اتيش بيار معرکه و صد البته منفی!!!ا

چقدر غر زدما..خوب زندگی سخت شده فعلآ...به اميد فرداهای بهتر..بای تا بعد....

  
نویسنده : B M ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ آبان ،۱۳۸٢

 

و بدينسان پوچستان يک ساله شد

زمستون دو سال پيش بود که برای اولين بار با وبلاگ اشنا شدم و اون هم وبلاگ يکی از اشناهامون بود به اسم پنجره.بعد از اون بوسيله لينکهايی که داده بودبا چند تا وبلاگ ديگه مثل سردبير خودم و خورشيد خانم و من خودم و احسان و ... اشنا شدم و شدم مشتری  هر روزشون گرچه فقط می خوندم و کمتر هم ميشد که نظری بدم.يه مدت که گذشت من هم هوس کردم وبلاگ بسازم ولی خوب بلد نبودم و اينا هم همه بلاگ اسپاتی بودن تا اينکه پرشين بلاگ رو پيدا کردم . اواخر تابستون پارسال بود که يه وبلاگ ساختم و شروع کردم به نوشتن.توی اون خيلی خصوصی نوشته بودم و هيچ رقمه نميشد فاشش کرد اين شد که ۱۵ ابان سال پيش پوچستان رو ساختم و يه چند ماهی هم  توی جفت وبلاگام می نوشتم تا اينکه ديگه فرصت نکردم  به اون يکی برسم و هوو کار خودش رو کرد و اينجا شد محل ثبت قسمتی از خودم و خاطراتم و عقايدم.

بهترين ثمره ايی هم که اين وبلاگ نويسی داشته اين بوده که دوستای خوبی رو توی اين دنيای مجازی پيدا کردم که با اينکه همديگر رو نديديم و احتمالا هم نمی بينيم ولی طوری همديگرو می شناسيم که انگار سالهاست که با هم دوستيم.

يه خوبی ديگه وبلاگ هم اينه که بر خلاف  دنيای واقعی ک پر از ريا و دو روييه توی دنيای کوچک وبلاگها نمی گم صد در صد ولی اکثر ادما خود درونشونن نه اونی که در زندگی واقعيشون  نشون ميدن و اين خيلی لذتبخشه.

به هر حال اون روز اولی که اينجا رو شروع  کردم  ميدونستم سال ديگه سالگردش رو ميگيرم ولی الان نمی دونم که تا سال ديگه هم می نويسم يا نه!

 

  
نویسنده : B M ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٢

 

پوچ خسته و تنها و غمگينه..حوصله هيچ کاری رو نداره..چه برسه به خودش!

خوب چيه منم ادمم ديگه... چرا اينجوری نگاه ميکنين؟؟؟؟

 

  
نویسنده : B M ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٢

 

اخيش...بالاخره تموم شد...پروژه ايی بود برای خودش...خوشحالم هم از اينکه تموم شد هم اينکه خيلی خوب برگزار شد اگه هم جايی مشکلی بود به ما ربطی نداشت.

هممون اين چند روزه حسابی خسته شديم ولی من يکی وقتی که تموم شد خستگيم از تنم در اومد فکر می کنم بقيه هم همينطور بودن.فکر هم می کنم اصلآ مهم نيست  اينايی که اومدن لياقتش رو داشتن يا نه(به قول مسافر المان  شکم طلا بودن همشون بس که می خوردن)..به هر حال ما کار خودمون رو کرديم.فقط اميدوارم سی دی اون اقاهه خراب باشه چون به هيچ وجه حوصله احضار شدن و جواب پس دادن رو ندارم که اگه اين دفعه بخواد همچين اتفاقی بيوفته...يکی بياد منو بگيره.

راستی عجب ادمايی پيدا ميشنا..اخه ادم اينقدر نمک نشناس؟؟؟؟من که حسابی نظرم در موردش عوض شد..اخه يه ذره شعور هم خوبه ها...واقعآ حقتون همونه که اگه يه گله هم ريختن سرتون اهميت نديم...صحنه ايی رو مجسم کنين که يه گروه ۵-۶ نفره هستين و دارين ماشينا رو اماده می کنين که راه بيوفتين و يکی از دخترا داره تو کوچه قدم ميزنه و بعدش يه ماشين مياد می ايسته جلوی ايشون و همون موقع يکی از پسرا که نزديکتره متوجه ميشه و سريع با يه فرياد عکس العمل نشون ميده و رانندهه هم که جفت کرده ميگه ببخشين فکر کردم خواهرمه!!!! حالا تو اين اوضاع دختر خانوم قصه ما به راننده ميگن نه...شوخی ميکنه و بعد هم که مزاحما ميرن همش ميگه چرا اينجوری کردی و خوب شد که خواهر نداری و ...                  به هر حال من که از برخوردش خوشم نيومد و اين رفيق شفيق ما هم خيلی جنتلمنه که هيچی نگفت.

شاد باشين  بای

  
نویسنده : B M ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٢

 

جمعه ايی ديگر از راه رسيد و ...ميدونيد اينجوری شروع کردم ياد شروع انشای مدرسه افتادم هميشه می نوشتم با نام خدا قلم در دست ميگيرم و انشای خود را اغاز ميکنم .يادش به خير دورانی داشتيما...مخصوصآ دبيرستان خيلی خوش ميگذشت....

خودمونيم اين جايزه صلح نوبل هم عجب جوی درست کرده هر حزبی و گروهی هم می خواد به نحوی ازش استفاده کنه.ولی به نظر من ديگه زيادی دارن شلوغش ميکنن..البته ميشه گفت اين هم يه نوع دهن کجيه به رژيم چون حتی رييس جمهور مدعی فرهنگ و تمدنها و ... هم نتونست ناراحتيش رو از اين مسئله مخفی کنه و کسی که تا اون سر دنيا يه اتفاق جزيی ميفتاد پيام صادر می کرد نه تنها تبريکی به خانم عبادی نگفت بلکه علنآ گفت اين جايزه مهم نيست!!!..به هر حال اون استقبال ۱۰۰ هزار  و به قولی ديگر ۹۰ هزار نفری از خانم عبادی خيلی به مذاق اقايان خوش نمياد گرچه ديگه عادت کردن که در تضاد با مردم باشن.و اشتباه اصليشون هم دقيقآ همينه.يادمه تو کتابای تاريخ مدرسه هر وقت به انقراض يه سلسله ميرسيديم از مهمترين دلايل انقراض اون سلسله از دست دادن پايگاه مردمی بود و اين هم ثابت شده است که تاريخ تکرار ميشود.

حالا همه اينها به کنار من موندم چرا مردم ما هميشه می خوان از يکی بت بسازن؟؟حالا يکی اومده جايزه برده و چه و چه و چه..فوری تومار امضا می کنن و خواستار اين ميشن که طرف رييس جمهور بشه..من اصلآ منظورم اين نيست که ايشون شايستگی اين کار رو ندارن چون در همچين جايگاهی  هم نيستم ولی درد من اينه که چرا با يه غوره سردیمون ميشه و با يه مويز گرمی؟؟؟؟هنوز اون شور و هيجان خرداد ۷۶ يادمونه و نتيجش رو هم ديديم.قبل از اون هم همينطور بوده..جوش و خروش ۵۷...اونايی که انقلاب کردن بعد از اين ۲۵ سال به چند درصد خواسته هاشون رسيدن؟؟يا همين دوم خرداديها چی؟؟چقدر به وعده هاشون عمل کردن؟؟؟باز هم ميگم من کاری به راست و چپش ندارم ولی حرفم اينه که ملت ايران بدون فکر و منطق تصميمهايی گرفته که نتيجش شده اين.اگه الان همه خوشبخت و راضی هستن خوب پس ادامه بدين وگرنه بايد راه ديگه ايی رو پيش گرفت. يه نمونه ديگه اين احساساتی شدن مردم هم اينه که چندين و چند بار به اين مجری های تلويزيونهای لوس انجلسی پيشنهاد رياست جمهوری ميدن... حالا کار ندارن يارو اصلآ سواد سياسی داره يا نه ..قبلآ خواننده کاباره بوده يا فيلمبردار مجالس!!

از اين مسائل که بگذريم ميرسيم به بازی دربی امروز که متاسفانه باختيم و ابی ها بردن مبارکشون باشه . ولی باختن با اين همه بازيکن معروف و ستاره هنر می خواد گرچه بدشانسی رو هم بايد به دلايل اضافه کرد.به هرحال فوتبال همينه ديگه برد و باخت داره.

بای تا بعد

 

  
نویسنده : B M ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٢

 

اين غروب پاييزی جمعه هم اگه ادم کلی کار داشته باشه اصلآ دلتنگ و غم انگيزناک! نيست تازه وقتی که کارات خيلی خوب پيش بره حسابی مفرح هم ميشه اونقدر که دلت برای شهرام شب پره تنگ ميشه و ۱ ساعت  اهنگاشو گوش ميدی و کلی هم خاطره برات زنده ميشه و ...

از اتفاقات هفته گذشته  جالبش اين بود که ما يه شوخی کرديم اون دفعه در مورد تنفس مصنوعی حالا جدی  جدی همون شد يعنی اين بار که رفتيم سر کلاس  خانم فرمودن درس امروز موضوعش تنفسه  و ما بقی قضايا  ...خلاصه من تا اواسط بهمن وقت دارم يه پارتنر پيدا کنم..اينجوری که نميشه ...کسی اگه داوطلبه خبر بده ..درخواستهاتون رو به ادرس ايميلم بفرستيد...اولويت با افرادی هستش که عکسشون رو هم ضميمه کردن.

يه استاد باحال شيمی هم داريم جلسه اول که اومد سر کلاس  يه سلام گفت و بی مقدمه شروع کرد به درس دادن..من که تو عمرم همچين استادی نديده بودم يه بند کل ۳ ساعت رو درس داد ما هم مونده بوديم که اين کجاييه چون هر نيم ساعت لهجه عوض می کرد از اذری رفت به مشهدی و بعدش شيرازی و يه تيکه يزدی اومد و اخرش گفت من از کرمانشاه ميام .

فردا هم بازی انگليس و ترکيه هست و من نگرانم که نکنه يه موقع انگليس  ببازه چون بازی تو استانبول خيلی سخته.

داشتم وبگردی می کردم ديدم اينجا نوشته خانم شيرين عبادی از ايران  به عنوان برنده جايزه صلح نوبل انتخاب شده و حتی از پاپ هم زده جلو و درضمن يازدهمين بانوی برنده اين جايزه تا به حال ايشون بودن.مبارکش باشه سوژه خوبيه برای اين سايتا و وبلاگای زنان...من موندم تلويزيون خبرش رو پخش ميکنه يا نه..اگه خبردار شدين به من هم بگين.به هر حال اميدواريم که زنان هم حقوق از دست رفتشون رو بگيرن...الان تا باز صدای دوستان در نيومده که زن ذليل ساکت باش من خداحافظی می کنم..شاد باشين.

 

  
نویسنده : B M ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ،۱۳۸٢

 

خوب پيش مياد ديگه فقط نمی دونم چرا چند ماهيه داره همين جور پيش مياد!!!الان هم که اومدم و دارم می نويسم دليلش اينه که اينقدر خسته هستم که نمی تونم کار ديگه ايی بکنم ولی اونقدر هم خسته نيستم که بخوابم.البته معمولآ خستگيهای من روحی هستن نه جسمی...

خوب در هفته ايی که گذشت مهمترين اتفاق شروع ترم جديد  بود و ما که نفهميديم کی ترم پيش تموم شد که حالا جديده شروع بشه بعدش که تقويم رو ديدم فهميدم که ۱ ماه تعطيل بوديم و اون کارايی هم که گذاشته بودم برای تعطيلات موند برای تعطيلات ترم بعد.البته من در مورد ۱ ماهه بودنش هيچ اعتراضی ندارم چون بعضيها تعطيلات بين ترمشون يه روز بوده....به قول خودش اون هم چون جمعه بوده تعطيلشون کردن!

يکی نيست به اين شهرداری بگه به جای فکر برای محل دفن شهدا  و سياه کردن عکس بکام روی بيلبوردای شهر (حالا خوبه زنش نبوده..شايد هم  اين کارشون از ترس همجنس بازا بوده) يه فکری بکنن مشکل ترافيک رو حل کنن نمی دونم تو اين مملکت چرا همه دنبال جزئياتن..يه فيلمی بود يادم نيست اسمش (از اين فيلمهای سياسی بعد از ۲ خرداد بود) توش حرف خوبی می زد که کت رو ول کرديم و دکمش رو چسبيديم..واقعآ هم همينطوره..هفته پيش راه ۲۰ دقيقه ايی رو ۵۰ دقيقه طول کشيد تا رفتم تازه اون هم با اون وضع رانندگی من..نزديک بود ۲ نفر رو زير کنم ولی خوب امتيازشون زياد نبود از خيرشون گذشتم.خيلی حرص داره ديرت شده باشه و همينطور تو ماشينت نشسته باشی  و هيچکاری هم نتونی بکنی...

راستی اين ترم يه درس داريم به اسم کمکهای اوليه و جلسه اول که رفتيم استاده گير داده که چون تو تنها پسری برای امتحان عملی مشکل داری و بايد روز امتحان يه پسر با خودت بياری و همه کلاس هم هر هر..بی مزه ها...تنفس مصنوعی که اين حرفا رو نداره..دلتون پاک باشه.البته با اين اوضاع کلاس ما من ترجيح ميدم بگردم يه پسر پيدا کنم...تازه مهمترين اصل رو داشته باشين: امدادگر هميشه بايد به فکر حفظ سلامت خود نيز باشد...توضيح خانم استاد: يعنی  فکر کنين هميشه مصدوم مقابل ايدز داره...خدا اخر عاقبت ما رو به خير کنه با اين درسامون.

بای تا بعد.

  
نویسنده : B M ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ،۱۳۸٢

 

امروز قرار بود پيک نيک بريم باغ يکی از دوستان اما خوب از اونجايی که هيچوقت نمی تونی پيش بينی کنی که چند دقيقه بعد چی پيش مياد رفتيم پارک چيتگر...حسابی هم خوش گذشت.جالبه تعدادمون اونقدرا هم زياد نبود ولی يه تجربه هميشگی به من ميگه که  خوش گذشتن ربطی به تعداد ادما و حتی جا هم نداره...يادمه ما تو بازداشتگاه وزرا هم با بچه ها کلی خوش گذرونديم و هنوز خاطره هاش هممون رو از خنده روده بر ميکنه.

موردی که اين يکی دو روزه استرس زيادی رو به من و بچه هايی که مامور برگزاری پيک نيک بودن وارد کرد بدقولی و زير قول زدن خيليها بود....واقعآ نمی دونم در مورد همچين افرادی چی ميشه گفت ؟؟فکرش رو بکنين بر اساس تعدادی که دعوت رو قبول کردن برنامه ريزی ميشه بعدش ساعت ۹ شب ۷-۸ نفر زنگ می زنن که ما نمی اييم..باز دستشون درد نکنه اينقدر شعور دارن  که اطلاع می دن ما نمی اييم چون صبح که ميريم سر قرار می بينيم که ۴-۵ نفر ديگه هم بدون اطلاع قبلی نيومدن!!! خوب حالا ما چند نفريم؟؟؟۱۵ نفر؟؟ اشکالی نداره ..می ريم...به خاطر احترام به همين افرادی که وقت گذاشتن و مهمتر ازهمه سر حرفشون ايستادن هم بايد رفت.باغ نشد..خوب ميريم کوه...می تونيم هم بريم چيتگر...پيشنهاد ديگه ايی نيست؟؟پس چيتگر انتخاب ميشه..همه راضی به نظر می رسن و موقع برگشت هم فکر نمی کنم کسی ناراضی بود و همه شاد و خوشحال برگشتن خونه هاشون و رو سياهيش موند برای بد قولها...

به هر حال درسته که اين دو روزه يه کمی اعصابم داغون شد ولی همين که نذاشتيم برنامه کنسل شه فکر کنم خستگی از تنمون در رفت...حداقل برای من که اينجوری بود.

 

  
نویسنده : B M ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٢

 

چند وقتیه حس وبلاگ نویسی ندارم..نمی دونم مشکل چیه .مطالب زیادی به ذهنم میاد ولی همشون رو یه جورایی سانسور میکنم و دیگه سانسور شدش هم لطفی تداره...شاید یه وبلاگ دیگه باز کنم که هیچکس نشناسه! نمی دونم فعلآ همینطور ادامه میدم تا ببینم چی پیش میاد...

 

چشم به هم زدم یه ماه تعطیلاتمون هم تموم شد و یه سفر هم نرفتم...بعد از مدتها دیروز با یکی از دوستام رفتیم سینما چه فیلمی؟؟؟معلومه تو این اوضاع و احوال فقط یه فیلم کمدی مزه میده  هرچقدر هم سطحی باشه رفتیم توکیو بدون توقف...بد نبود به ما که خوش گذشت در مجموع به یه بار دیدنش می ارزه..برگشتنی هم چنان حالمون گرفته شد..اخه ضبط ماشینم یکدفعه خراب شد رانندگی بدون موسیقی خیلی عذاب اوره...

 

امروز سر یه مسایلی خیلی ناراحت شدم...چی میشد من هم این همه بی خیال بودم؟؟؟؟

 

والان که نگاه به ساعت میکنم متوجه میشم که حدود 40 ساعته بیدارم..جالبه که الان اصلآ خوابم نمیاد.

 

راستی امشب بازی منچستر و ارسنال بود  حیف که پنالتی نیلسترروی  گل نشد و بازی مساوی شد ولی حسابی از ارسنالیها بدم اومد درسته که فوتبال رو نباختن ولی اخلاق رو بد جور باختن.

 

 

  
نویسنده : B M ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢

← صفحه بعد